روانشناسی بالینی
 
 
روانشناسی
 

تعريف روانشناسي:

روانشناسي ، يعني شناختن روان يا ذهن چون نمي توانيم از فرايند ذهني ديگران يعني از آنچه در درون مغز ديگران اتفاق مي افتد، شناخت مستقيم داشته باشد به اجبار بايدعملكرد آنها يا ، به سخن ديگران رفتار آنها را درنظر بگيريم.

روانشناس كسي است كه رفتار خود وديگران را مطالعه مي كند. البته روانشناس خوب كسي خواهد بود كه ابتدا خودش را مورد مطالعه قرار دهد بعد به مطالعه ديگران بپردازد.

تاريخچه روانشاسي:

هر چند كه ظهور علم روان شناسي را به سال1879 نسبت مي دهند. ويليم وونت اولين آزمايشگاه راوان شناسي را در شهر لايپزيك المان بنا نهاد. و به مطالعه روح، روان يا عملكرد ذهني تاريخ بسيار طولاني دارد.

  در ادبيات، ژان ژاك رسو بي عدالتيهاي اجتماع را فاش مي سازد. ويكتور هوگو رمانتيسم را به اوج شكوفايي مي رساند و ماركس و انگلس كتابهايي منتشر مي كنند.

در دو قرن19و20 اميال، آرزوها و رفتارهاي انسان در تمام جبه ها و به شيوه هاي مختلف بيان شد.

در آلمان، وبر درباره احساس بينايي و آستانه كارمي كند و در نتيجه قانون وبر و مفهوم كمترين تفاوت محسوس به وجود مي آيد.

فيخنر كارهاي وبر را دنبال مي كند و سايكو فيزيك را پي ميريزد چيزي كه آن را "نظريه روابط روان و جسم" مي نامد . و ونت شاگرد فيخنر ، همان طور  كه اشاره كرديم اولين آزمايشگاه روان شناسي  راتآسيس كرد. و پدر روانشاسي محسوب مي شود.

در آمريكا، ويليام جيمز:آگاهي و هوشياري را تحت بررسي آزمايشگاهي قرار مي دهد. و درباره هيجانها نظريه عنوان مي كند وموضوع هاي هوش، هيجان، نگرش، زمان واكنش،....

در فرانسه، روانشناسي فيزيولوژيك ؛ به همت كارهاي بروكا، گسترش مي بايد. شاركو روشهاي مشاهده افراد هيستريك و بيماران آزمايشگاهي رادر فرانسه پي مي ريزد. و بينه به رشد كودك ومطالعه هوش علاقه مند مي شود.

در اتريش: فرويد به روانشاسي باليني و دقيقاً به معالجه نوروزها روي مي آورد

در روسيه پاولف فعاليت عصبي و بازتاب را به شيوه اي خاص مطالبعه مي كند او نيز مانند فرويد روانشناسي را جهت مي دهد.

در قرن 20 در آلمان با ونت، فرانسه، با شاركو و ريبو در آمريكا با جيمز در اريش با فرويد و روسيه با پاولف.

در انگلستان، رشد روان شناسي مسير خاصي دنبال مي كند روانشناسي انگلستان از كشفهاي داروين مي پردازد با يان هه انگليسيها فرهنگ روان شناسي را با خلق اصطلاحاتي مثل "كوشش و خطا و تقليد" غني تر ميكند.

رفتارگراي  بدنبال پاولف و واتسون به وجود امد. اين مكتب روانشاسي را به صورت زير تعريف مي كند.

تعريف روانشاسي: مطالعه فرايندهاي ذهني قابل مشاهده و قابل ندازه گيري.

ابن سينا را مي توان يكي از روان شناسان افغانستان نام برد.

 

مكتب يعني مدرسه، جايي كه در آن كودكان خواندن، نوشتن و حساب كردن مي آموزد.

مكتب در اين معاني نيز به كار مي رود. مجموع انديشه ها و افكار يك استاد كه در جمعي نفوذ كرده باشد.

 

مكتب ساخت گرايي:ويليم  وونت آلماني آن را پايه ريزي كرد. سعي مي كرد شعور يا آگاهي را با تجزيه به عناصر متعدد، مثل احساس ، ادارك، و هيجان تعريف كرد. و از روش درونگري استفاده مي شود.

كنش گرايي: ادوارد تيچز، يكي از شاگردان وونت به آمريكا مهاجرت مي كند و مكتب ساخت گرايي را باخود همراه مي برد كارهاي تيچنز ويليام جيمز راتحت تأثير قرار مي دهد.

اين مكتب سعي مي كند عملكرد هاي هشياري را مورد مطالعه قرار دهد نه عناصر تشكيل دهنده آن را،  به نظر جيمز روان شناسي علم طبيعي است و بايد به طور عملي مورد مطالعه قرار گيرد.

 از ديگر رهبران اين مكتب مي توان جان ديوي را نام برد؛ بنظر او بايد به ذهن به عنوان يك ابزار نگاه كر د.

مكتب كنش گرايي، فعاليت خود را برتحليل تجريه آگاه ، سازي و عملكرد روان در سازگاري فرد با محيط خود متمركز مي كند.

گشتالت گرايي: برخلاف ديگر مكتب ها روان يا ذهن انسان قابل تجزيه نيست ذهن انسان بايد به صورت يك كل در نظر گرفته شود. زيرا كل هميشه چيزي اضافه بر اجزاي تشكيل دهنده خود دارد. تغير در يك قسمت از كل مي تواند روند واقعيت را به طورد كلي تغير دهد. از دانشمندان آن مي توان  كهلركفكا و ورتهايمر آلماني را نام برد.

روانكاوي: فرويد پدر اين مكتب است، و با همكاران خود سعي كرده است تا رشد انسان را براساس رويدادهايي كه در دوران كودكي براي او اتفاق افتاده است تحليل كنند. طبق اين مكتب، انسان به طور تصادفي وارادي عمل نمي كند بلكه براساس انگيزشهاي دروني ، آرزوهاي سركوب شده يا ناآگاه عمل مي كند. بنابر اين هر رفتاري كه از انسان سر مي زند جبري است. فرويد براي دسترس به ناآگاهي انسان ، ابتدا روش هيپنوتيسم را پيش مي گيرد.

رفتارگرايي: معتقد است كه فرد در برابر محيط خود واكنش نشان مي دهد نه اين كه به گفته روانكاوان از درن برانگيخته مي شود. يا  به گفته انسان گرايان ، براساس اراده و اختيار خودعمل مي كند. پاولف، واتسون و اسكينر رفتار را پاسخ به يك محرك در نظر مي گيرند. رفتارگرايان مي خواهند ذهنيت را از مشاهد عملي رفتار حذف كنند آنها تغييرات محيط و پاسخ ارگانيسم را در نظر مي گيرند. مثلاٌ در شرطي شده كلاسيك روي بازتاب و در شرطي شدن عامل روي تقويت تأكيد مي شود.

شناخت گرايي: اين مكتب انسان را به صورت ماشين يا موجودي كه به طور جبري تحت استيلاي رويدادهاي دروني يا بيروني است در نظر نمي گيرد. ژان پياژه اين شيوه را براي مطالعه رشدشناخت انسان ارائه كرده است. شناخت گرايي در سالهاي 1970 به وجود آمده انسان را يك تحليل گر شناخت در نظر مي گيرد.

فرق عمده شناخت گرايي با رفتارگرايي اين است " كه شناخت گرايي روي فراينده هاي شناختي انگشت مي گذارد وآنها را زير بناي رفار مي داند در صورتي كه رفتارگرايي ري اثر محركهاي محيط بر رفتار تأكيد دارد . بنابراين مي توان گفت كه رفتار هر فرد به برداشت او ازمحيط وحتي از خود وابسته است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:6  توسط  ل. وحیدی مطلق  | 
 
  بالا  
‎‎ ‎‎ ‎
‎اين سايت را صفحه ي خانگي خود ‏‏كنيد‎
‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎‎ ‎